پاییز خیس...و طعم تن تو...
در
فنجان اسپرسوی من...
لذت را محکوم می کنم...من...
مغرور می شوم...
پر توان باش
تا کائنات...
از دریغ داشتن تو
خجل شوند....
همه من...
ذهن مخدوش من...انکار واقعیت همگانی...
و
تو که همچنان زیبایی...
در ته آن...
که در این وسعت سرد...سهم من...
آن همه تردید است؟
می دونی...دارم بالا میارم...
fuck this world
این بار باران فقط چتر را خیس کرد...
من تا ابد
چتر خواهم ماند......
عسلم...
خوشحال ترم از تو
به خاطر قبولی کارشناسی ارشد...
می بوسمت...
حالا بدو تو بغلم...
جایزت اینه که حالا حالا ها تو بغلم قفلی...
ای خدای مردگان
پرستش تو
تنها بهانه ایست
برای غلطیدن در توهمی غلیظ
هر صبح...